سخن معلم /http://smiedu5.blogspot.com/

سخن معلم SMIEDU *** پس از حدود 18 ماه فعالیت در عرصه مسائل آموزش و پرورش ایران ، " سخن معلم " به همراه وبلاگ " هیمه " در مهرماه 1388 از سوی فعالان حقوق بشر ایران به عنوان " وبلاگ های برتر " در زمینه " حقوق اصناف ایران " انتخاب شدند .*** After about 18 months of being active , in the field of education issues, "Sokhan e Moallem" along with " Heimeh " were selected as the " best blogs ", for defending the rights of trade unions, by the Iranian human rights activists, in September 2009

سنگی بر گور انسانیت
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسانیت مسخ شده ، وجدان های روز مره ، خودکشی دلقک ، انسانم آرزوست









یادداشت زیر توسط خانم سمیه توحید لو در وبلاگ ایشان با عنوان " بر ساحل سلامت " در تاریخ بیست و هشتم اسفند ماه 1389 منتشر شده است .
چندی پیش سخن معلم مطلبی با عنوان "
در حاشیه قتل " روشن کاظمیان " ... خشونت ، خشونت است ! خشونت رها شده در جامعه ، معلم و غیر معلم نمی شناسد ... "  منتشر نمود .


بعد از ظهر است و به شیوه اغلب ایرانی ها خوش ندارم که روزهای آخر سال بی کار در خانه بمانم. دیدن شوق و شور عید و خرید در خیابان ها، منهای ترافیک و بعضی چیزهای اعصاب خرد کننده، آمدن بهار را نوید می دهد. حوالی خیابان جمهوری نرسیده به حافظ جمعیت زیادی مقابلمان هستند. با یک ترافیک عجیب. بالای پل از ماموران آتش نشانی پر شده و در اطراف پل انواع و اقسام ماشین های صاحب چراغ گردان از هر نوع دیده می شود. بالای پل یک پیرمرد با یک کلاه طوسی و کت و شلواری ساده و کهنه ایستاده است و به پایین نگاه می کند. دو مامور آتش نشانی از دو سو در تلاشند تا به او نزدیک شوند و پیرمرد با اشاره دست آنها را از آمدن به نزدیکش نهی می کند. همین یک صحنه کافیست تا جماعت ایرانی دست از خرید و فروش بکشند و ماجرا را به نظاره بنشینند. دوربین های موبایل را سر دست مردم می بینم. اما سعی می کنم جلوتر بروم و ببینم ماجرا چیست.
جلوتر می روم ، صدای جمعیت را می شنوم. نیروهای آتش نشانی در تلاشند که فرد را از پرتاب کردن خودش از روی پل منع کنند و مردم برای پیرمرد شمارش معکوس می خوانند و یک صدا “بپر دیگه” می گویند. رهگذران هم با طعن و خنده از اینکه علافشان کرده صحبت می کنند. جلوتر که می روی، مردمانی را می بینی که از میانشان تعدادی سکه به سمت پیرمرد پرتاپ می کنند. علیرغم اینکه تردید در چهره پیرمرد بود، با وجودی که تشک آتش نشانی زیر پایش بود، مردد مانده بود، آتش نشان ها نزدیکش شده بودند، اما هیاهوی توخالی مردم در لحظه آخر باعث شد پیرمرد از بالای پل به پایین بپرد. شاید بودن تشک باعث شده باشد، نهایتا دست و پایی از مرد شکسته باشدکه سریع با آمبولانس منتقلش کردند. اما تمام مدت فکر می کردم من این مردمان کوچه و خیابان را دیگر نمی شناسم. مردمی که علاف پیرمردی شده اند و خرید و فروش شب عیدشان کمی با تعویق رو به رو شده و می خواهند مردی شکسته که به یقین زندگی این چنین بازی بر او داشته را مجبور به کاری بکنند که حتی خودش در آن تردید کرده است.
من این مردم را نمی شناسم.
 آدمیانی که جان انسانها برایشان مایه تفریح است و تنها سوژه موبایل ها و عکس هایشان است. من در چهره اطرافیانم ، غم تنهایی و درد آن پیرمرد تنها و شکسته را ندیدم. سرخوشی ِ بی رگانه آدمیانی را دیدم که انسانیت و وجدان در وجودشان رخت بربسته است. برایم این واقعه کم از ماجراهای دیگری که این روزها بوده و مردم ما تنها ناظران آن بوده اند نداشته است. نمی دانم چه بلایی سر این جامعه آمده که این چنین سرمایه های اجتماعی اش از دست رفته و اخلاق و انسانیت در آن افسرده است. نمی دانم چه شده که جان پیرمرد ژنده پوش برایمان مایه تفریح است و بس. به یقین در آن جمع همه یک دست نبوده اند. اما حجم بالای جمعیت و یک دستی شمارش کنندگان و شعاردهندگان آن قدر بود که انسانیت خموش ِ سرخورده ای در بعضی دلها محو شد و تنها تلخی آن به کام صاحبانشان نشست. اینجا قرار نبود کسی خطر کند. قرار نبود کسی درگیر شود. شاید سکوت، شاید تشویق برای ماندن، شاید دلگرمی … هرکدام از اینها می توانست این چهره کریه این دیو خفته در میان جامعه این روزهای ما را بپوشاند.
این جامعه در خطر است. مواظب باشید.

پی نوشت: طبیعتا حال و احوال آن لحظه ام اجازه عکاسی نمی داد. عکس هایش هم دیدن ندارد. تنها بیشتر عادتمان می دهد به دیدن این صحنه ها. تنها باعث می شود که دیگر به راحتی از کنار چنین وقایعی بگذریم.
پی نوشت دو: قرار بود بعد از ننوشتن ها ، بهاریه بنویسم، با عید شروع کنم، از رنگ به رنگی طبیعت بنویسم، چه کنم که آنقدر این تلخی ها می تواند دردسر ساز شود، که روزی حسرت شادمانی های عیدانه مان را بکشیم!

سخن معلم :
تصویر بالا و نیز کارتون پایین تقدیم افرادی  می شود که از انسان بودن فقط نام آن و نیز وجدان فقط  پوسته ای را یدک می کشند ...
انسانم آرزوست ...